شيخ ذبيح الله محلاتى
7
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
مىطلبد مترس و از رفتن ابا مكن پس من ترسيدم و دختر مرا صدا كردم و به او گفتم كه آيا به خانه كسى وارد شد گفت نه پس من نام خدا را بردم و خوابيدم بناگاه دوباره صداى آن مرد شنيدم كه همان كلام را فرمود باز ترس مرا فراگرفت و دخترم را صدا كردم او گفت به خانه كسى نيامده خدا را ياد كن من باز نام خدا را خواندم و خوابيدم دفعه سومين باز همان مرد آمد و گفت يا فلانه كسى آمد كه ترا مىطلبد و در را مىكوبد برو با او و مترس در آن حال صداى دق الباب را شنيدم عقب در رفتم گفتم كيست كوبنده در گفت در را بگشاى و مترس پس كلام او را شناختم و در را گشودم ناگاه خادمى ديدم كه با او چادرى هست خادم گفت كه بعض همسايه به تو احتياج دارند پس چادر را بر سر كردم و مرا داخل خانهاى نمود كه آن را نمىشناختم اين وقت ديدم در ميان خانه پردههاى طولانى كشيدهاند و مردى در يك سمت پرده نشسته پس خادم پرده را يكسو بلند كرد پس داخل شدم زنى را ديدم در حال وضع حمل و زنى در پشت سر آن زن نشسته پس آن زن گفت اعانت كن ما را در كارى كه در او هستيم پس من او را مساعدت كردم اندكى گذشت پسرى متولد شد پس او را به روى دست خود برداشتم صدا كردم كه پسر پسر و سر از پرده بيرون نمودم كه آن مرد را بشارت بدهم كسى گفت كه صدا بلند مكن و صيحه مزن پس روى خود به سمت پسر برگردانيدم او را به روى دست خود نديدم آن زن نيز سفارش كرد كه صدا مكن پس خادم دست مرا گرفت و چادر را بر سر من انداخت و مرا از آن خانه بيرون آورد و بخانهام رسانيد و كيسهاى به من داد و سفارش كرد كه آنچه ديدى به كسى اظهار مكن پس داخل خانه شدم و بر سر رختخواب خود رفتم درحالىكه دخترم در خواب بود پس او را بيدار نمودم از او پرسيدم كه دانستى رفتن و برگشتن مرا گفت نه آنگاه كيسه را باز كردم ده دينار در او بود و من اين ماجرا را تا به حال به كسى نگفتم مگر اين وقت چون ديدم به اين كلام متكلم شدى و بمقام استهزاء برآمدى بسبب تنبيه تو اين ماجرا را به تو نقل كردم تا بدانى كه اين حضرات ائمه عليهم السلام را در نزد خدا قرب و منزلتى هست كه هرچه ادعا بنمايند حق است پس من از سخنان پيرهزن تعجب كردم و به او سخريه و استهزاء نمودم الخ